انتظارآبی
چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های بی کسی به
قصر سپید عشق هدایتم کردی. عاشقی بی قرار و یاری باوفا برای خویش ساختی. آهو بره
ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی و با
صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی.
چگونه فراموشت کنم تو را که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت
را حس می کردم و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگار دعا می کردم. که خدایا پس کی
او را خواهم یافت؟
چگونه فراموشت کنم تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم. برایم تمامی اسمها بیگانه شدند و همه خاطرات مردند.
دستم را به تو می دهم. قلبم را به تو می دهم.فکرم را نیز به تو می دهم. بازوانم را به تو می بخشم و
نگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس.دیگر برای من غریبه اند و تمامی لحظات تو
را میخواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند.
چگونه فراموشت کنم تو را که قلم سبزم را به تو هدیه
کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشند. پیشترها سبز را نمی شناختم. بهتر
بگویم با سبز رفاقتی نداشتم. سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که به یاد تو
همیشه سبز بنویسم. دلت را به من بده. فکرت را به من بده. سرت را روی شانه هایم
بگذار. بیا عطر کلماتت را میان هم تقسیم کنیم...
وقتی مي گويم دوستت دارم شايد تصور كنی تنها چند واژه ی ساده را در كنارهم گذاشته ام و جمله ای را بيان كرده ام اما...اين تنها يك جمله نيست! دنياي لبريز از رويا های سبز و سرخ!همين جمله كوتاه ...! آري همين چند واژه کوتاه خود كتابيست سر شار از معنا!دوستت دارم يعني بی حضور تو زندگی برايم بی معناست بي تو دنياي من به سردی می گرايد و چشمانم بی فروغ ميگردد!يعنی قلب من منزلگاه توست و وجودم سرزمينی كه تخت پادشاهیش را تنها لايق تو می داند يعنی میخواهم در سايه سارنگاه پرمهرت لحظه بياسايم و در پهنه ی پر احساس كلامت نفسی تازه كنم.میخواهم در وسعت بی انتهايی قلب تو سكنی گزينم و تا ابد تفرجگاهم آبی بی كران آسمان و سرخی شورانگيزه خورشيد قلب تو باشد.میخواهم تنها با تو زندگی كنم و در كنار تو تكيه گاهم تو باشی!كبوتر سپيد وجود من بی حضور تو جان خواهد باخت پس با من بمان تا زنده بمانم!در انتظار وصالی خوش!زيرا كه زنده بودن بی حضور محبوب تنها مرگيست در بستر تنهايی و فرا ق!همچو كوه بودم استوار قد بر افراشته بودم به بهانه سر سختی!دم از قدرت می زدم در مقابل عاطفه چون سنگ مقاوم وبی نفوذ! هرآنچه پيش آمد به طعنه ی انكار پس زدم. وتو آمدی و چون قطرات نرم و زلال آب در من نفوذ كردی!و آن كوه استوار در مقابل تو به زانو درآمد! نرم شد و غوغای درونش در آرامش نگاه پر مهر تو آرام گرفت و ديدكه بی حضور تو بی بهاست و سلام تو توان اوست!پس وقتی می گويم دوستت دارم تنها يك جمله نگفته ام! دنيایی را به تصوير كشيده ام!سر زمينی را از عمق وجود خويش...! سر زمين دل و اين كلام قلبيست كه با هر تپش خود ميگويد: "" عاشقانه دوستت دارم فرشته ی من"" خدا می خوای امتحانم کنی؟ ولی خداجون امتحانت خیلی سخته...خیلی سخت... خدا جون دلم گرفته ازاین دنیای غمگین وسرد......از چیزایی که نمیتونم بزبون بیارم وبگم ......روزهایی که غمگین وسرد شده ومن توانایی گرمی بخشی را ندارم. .... روزایی که مثل شب سیاهه وشبایی که سیاه تر از هر سیاهی ...خدایا دلم گرفته، ازآسمونت،که دیگر برام نمی باره............آن وقتها وقتی که دلم می گرفت بارون میومد ومن زیر بارون قدم میزدم، زمانی می شد که میخندیدم واز بارش رحمتت لذت میبردم ..... ولی انگار حالا همه با من قهراند و همه فکر می کنند من قهرم.دیگر حوصله هیچ چیز ی رو ندارم. من نه از سنگم.قلبم از نرم نرمک پژمرده میشه....و هیچ کسی نیست که دراین سرزمین مرا یاد کند.دلم بیمارررررررررر..... دلم گرفته از زمین و زمون. دلم گرفته... . خنجرکی که به سینه ام خورده و مرهمش نوش دارو و پادشاه کیکاووس.....من از نزدیک خورده ام، من مرده ام وهیچ کسی نیست که بدونه و درک کند.من نه شادم و نه خوشحال. من نه سبز و نه خرم. من نه آنم و نه این. و من هیچم و هیچ من.دلم گرفته از خودم. از کلامممم. از درد و درمو نم. از زخم و لبهام و از قلب و اشکام.کلامم بر دل زخمیم می تازد. دردم را درمون فراموش شده .... زخمم را مرحمی نیست......و قلبم که اشکم را نه به شادی و نه از غم، ازمنزل خودش بیرون کرده. و من باز تنهای تنهایم. همانند همیشه.همانند ... همین حالا. من تنهای تنهایم و هیچ کسی نیست که مرا دراین تنهایی یاری کند. دلم گرفته از خودممممممم .....آره از خودم هم دلم گرفته. چون هر کی درکلبه ی تنهاییم اومد ،خودش گم شد و نتونست برتنهاییم همدمی باشه.هر کی اومد بر دلم تاخت و خاکی بلند کردو با چوب زخم زبونش لکه زخمی بر دلم گذاشت و رفت. خدابا من تورا دارم . خدایا تو تنها دوست ویار وهمراه منی ومن دوستت دارم. به دلم بــــــــــــــــــــد افتاده.......من دلم ازدروغ بیزارههههههههههه.... خدایا! نازنینم! بهترینم! همدم شبهای بی کسی ام.جز توکسی که از دلم خبر نداره.جز تو کسی که از من کلامی نمیدونه.... جز تو کسی که منو درکم نمیکنه...خدایاااااااااااااااا... چرا بر دلم ساز تنهایی می زنی.گله کردم چون گله مندم. اشک میریزم چون درد وغم سهم من است ...... من همرا را دوست دارم. ولی برای من که جز تو ندارم... .خـــــــــــــــــــــــــــــدای مــــــــــــــــن، بر دلم صبری روانه کن .....که منو دیووونه می کنه این دل. رسوای عالم می کنه بی هیچ، نابود طوفانم می کنه بی هیچ پناهی .هر کسی به فکر خودش شد یار من، و هیچ ندانست من کیم و چه؟دلم از تو تنگ است... نه ... برای تو تنگ است.همیشه حرفامو گوش دادی و هیچی نخواستی. همیشه بهم درس دادی ولی هنوز ازم هیچی نپرسیدی .....اره روز امتحان نزدیکه و من بیمناکم از روز امتحانت ....ولی من مرده ای هستم .....که جسمم برای آبروی اینروح نا ارام حرکت می کنه، حرف می زنم و برای اینکه دوستت داردم دعا میخونم ....... دلــــــــــــــــــــــــم گرفته از ... .از هیـــــــــــــــــچکـس دلم نگرفته... ولی چرا منو هیچ کسی نیست که درک کنه؟ چرا هیچ کسی نیست که منو کمک کنه ...چرا؟ و باز آه ای خدای من میخوام بلند فریاد بزنم ...... ای خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا: چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بازم پناهم ده ویاریم کن همچون همیشه من فقط به امید تو زنداه ام ای خدای من ای خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدای من سلام سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که در اسمان عشق به پرواز درامده است سلامی به بلندای اسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران سلامی به لطافت گرمای بهاری سلامی همچو بوی خوش اشنایی سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل چشمهایم را قربانی میکنم شاید بیواسطه بیایی و دستهایت آشیانه مهر شوند میدانی ........... دیگر جایی برای خودم نماند . گاهی وقتها کهبه دلم سرک میکشم فقط تویی و تونمی دانم چرا اینقدر برای من بزرگی و من چرا اینقدر به مهربانیت عاشقم زنده ای و من ایمان دارم که همان چیز بزرگ و عزیزی و از هوای بودن توست که نفس میکشم اشك ميريزم، گريه ميكنم.. شايد كمه.. شايد بايد تاوان بيشتري پس بدم! آخه چه قد؟ تا كجا؟ تمام زندگيم داره مثل ماسه از لا به لاي دساتم ميريزه... هر
چي مي خوام محكم تر نگهش دارم زود تر از دستش ميدم...ديوونگي زده به
سرم... چند وقتيه كه دارم تو گوشه كنار اتاقم دنبال عقلم ميگردم! انگار يه
جايي گم شده... يه جايي جاش گذاشتم.هه!خنده داره.. همه دلشونو جا ميذارن من عقلمو... عاقبت از دوری تو سردی شبنم
را با تمام وجود احساس می كنم رویش بی ساقه گل را در پرتو خورشید جستجو می
كنم عاقبت بیاد گلهای عاشق هر صبح و شام دعا خواهم كرد در پی نشونی از تو
ای غریبه آشنا با نسیم بهاری همراه خواهم شد تا تو را همچون نگینی بر روی
موج دریا با خود به ساحلی امن و زیبا برم تو ای محبوب من ای امید شیرین
روزهای پر امید من تو را در خلوتگاه یاس سپید در پس شبوهای سفید همچون
گوهری نایاب دركنج ذهن پنهان خواهم كرد تا .......... شاید بیایی « این روزها عاشقترین عاشقه بی معشوقی هستم که به عمرم دیدم » این جمله بالا خیلی به حال و هوایی که دارم نزدیکه با تمام وجودم حسش میکنم خیلی احساس خستگی میکنم اصلا حال و حوصله هیچ چیزی رو ندارم نمیتونم حرف دلمو بزنم چون بهم گفته توی جامعه ما عرف نیست این دردی رو که دارم رو به زبون بیارم باید صبر کنم تا..........!!!! انگار من حقم اینه که همش تو انتظار باشم حالا نمیدونم این انتظار به جایی میرسه یا نه، ولی من صبر میکنم ولی واسه این انتظارم یه تاریخ انقضا میذارم اینجوری فکر کنم بهتر باشه نمیدونم چرا خدا این مسیر رو تو زندگی نشونم داد من که داشتم راحت و بی دغدغه زندگیمو میکردم سرم به کارم گرم بود هنوز نمیدونم چی میخواد پیش بیاد ولی احساس میکنم احتیاج دارم یه مدت از این فضا دور باشم چون میترسم این وابستگی و دلتنگی داغونم کنه و دیگه چیزی ازم نمونه میترسم آخر طاقت نیارم و خلاف عرف رفتار کنم و حرف دلمو به زبون بیارم من باید صبر کنم ولی اگه دور باشم بهتره.تنها چیزیکه الان آرزو میکنم اینه که توی این مدت که نیستم به این نتیجه برسه که به هردومون این فرصت رو بده که باهم ببمونیم شاید با این فرصتی که به هردومون داده میشه اون چیزی که میخواد و دنبالشه بشه.همه ترسم اینه که همین ارتباطی هم که هستش رو کات کنه و دیگه هیچ چیزی برام نمونه ولی نه حتی فکرشم نمیتونم بکنم هرچی باشه انقدرا هم سنگ دل نیست اتفاقا دل خیلی مهربونی داره وای خدا من نمیدونم چی تو وجود این آدمه ولی هرچیزی هست قشنگ و دوستداشتنیه یه چیزی که منو داره به طرفش جذب میکنه.ولی با وجود همه این حرفا سارا آبجی گلم یه حرف خیلی قشنگی رو یه بار برام مثال کرد که خودشم خیلی به این جمله اعتقاد داره اون بهم گفت: ( اگر عاشق کسی هستی بذار آزاد باشه، اگه برگشت اون متعلق به توئه ولی اگه برنگشت از اول هم به تو تعلق نداشته) این جمله هرچند کوتاهه ولی برای من پراز معنی و مفهومه. حالا منم میخوام همین کارو بکنم میخوام یه مدت رهاش کنم اصلا نمیخوام هیچ پل ارتباطی بین ما باشه. تواین مدت انقدر اتفاقات مختلف افتاده که دیگه هیچ انرژی برام نمونده میخوام استراحت کنم میخوام یه مدت واسه خودم باشم بدون هیچ دغدغه و مشغله فکری میخوام به جای اینکه همش سنگ صبور دیگرون باشم یه مدت سنگ صبور خودم باشم پای درد و دل خودم بشینم ببینم چه کمکی میتونم به خودم بکنم که عاقلانه تر باشه آره فکر میکنم این بهترین کاره. دلم برای همتون تنگ میشه همتون رو دوست دارم فعلا خدانگهدار تا....................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زیباترین تصویریکه در زندگیم دیده ام نگاه عاشقانه و معصومانه توست زیبا ترین صدایی که تا کنو ن شنیده ام صدای پر مهر و دوستداشتنی توست زیبا ترین کلامی که تا به حال توانستم بگویم گفتن دوستت دارم به توست زیبا ترین احسا سی که تا به حال داشته ام دوست داشتن توست زیباترین انتظار زندگیم انتظار دیدار توست زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن است زیباترین تنهایم گریه برای توست و زیباترین اعترافم عشق توست در تمام وجودم ذره ذره هستی که خدا به من اعطا کرده صدای نجوای تو به گوش میرسد و تنهاعشق تو و گرمای وجود تو مرا زنده نگاه داشته و نور دلم نگاهیست که تو به من روانه میداری. پس عشق و نورت را هرگز از من دریغ نکن و بر من بتاب که بی عشق تو بی نگاه تو رو به غروب رهسپارم " (..........) با حضورت همیشه طلوع را برایم به ارمغان آور که بی تو من هیچ نیستم . مهربانم، ای خوب این بار که توبا دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی . روزی روزگاری جزیره ای بوده است که حس های انسان: و که قرار است جزیره بره زیر آب و همه اهالی شروع به ساختن قایق کردند به جز عشق چون عشق عاشقه جزیره بود و نمیخواست جزیره را تنها بگذارد. جزیره داشت دیگه زیر آب می رفت و عشق دیگه چاره ای نداشت و قایقی هم نداشت که بره.عشق پیش غرور رفت و به اون گفت:غرور تو منو با خودت ببر و غرور گفت نه تو بدنت خیس و کثیفه و قایقه خوشگله منو کثیف می کنی عشق پیش غم رفت و به اون گفت:غم تو منو با خودت ببر غم گفت:من افسردم و میخوام تنها باشم و تو رو با خودم نمیبرم عشق این بار پیشه شادیرفت و به اون گفت:شادی تو منو با خودت ببر.جوابی نشنید آخه شادی اینقدر غرق در شادی بود که حتی صدای عشقو نشنید...... عشق دیگه نا امید شد.عشق داشت می مرد که ناگهان یه پیرمرد اومد و گفت بیا عشق من تورو با خودم می برم و عشق بدون اینکه بپرسه که تو کی هستی سوار شد .زمانیکه از قایق تو جزیره ی جدید پیاده شد دید که پیرمرد رفت و او فراموش کرد که از پیرمرد تشکر کنه و اسمشو بپرسه. عشق عالمی رو دید که در حال حل مسئله ای روی شن های ساحل بود و از اون پرسید عالم تو به من بگو که اون پیرمرد کی بود؟او گفت زمان عشق با تعجب گفت زمان؟؟؟؟....چرا زمان به من کمک کرد؟؟عالم گفت: چون فقط زمان عظمت و بزرگی عشقو درک می کنه پس هیچ گاه عشقمونو به نسپاریم و به
چشمای بی قرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن...حالا چطور بگم تنهام؟


تقدیم به كسی كه واقعا دوستش دارم ![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بنام خدایی که برای قلب دوست و برای اثبات دوستی اشک را افرید

گنجشکها هم عاشق میشوند و گر نه هر صبح برای که بال میگشایند ؟!
آسمان نیز باید عاشق باشد که این چنین بی مضایقه میبارند بگذار آنقدر از تو پر شوم که
حرفهای تنهاییم اگر یه گوش تو نرسد چقدر بیچاره ام
راستی اگر ستاره ای نباشد به کدام روشنی باید دل بست؟!
همیشه باید یه چیز بزرگ باشه یک حضور بزرگ یه حس خوب که همیشه به بهانه اش
دستهای من حضور تو را فریاد می زنند


یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا
بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی دلش از دوری تو دلگیر است
مهربانم ای خوب
یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش
به رهت دوخته ، بر درمانده
و شب و روز دعایش این است
زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد
مهربانم ای خوب 
یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را
همه هستی و رویایش را
به شکوفایی احساس تو پیوند زده
و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد
مهربانم ای خوب 
یک نفر هست که با تو تک و تنها با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور
پراحساس و خیال است و سرور
مهربانم این بار یاد قلبت باشد
یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسدو دعا می کند
غم ـ شادی ـ غرور![]()
عشق
در آن زندگی می کردند. یک روز به اهالی جزیره خبر می رسه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زمان
بسپاریم.....![]()

اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم..به فاصله ها فكر
ميدونی چرا؟؟آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده...هنوز عطر دستات
رو از دستام ميتونم استشمام كنم...
رد احساست روی دلم جا مونده ...ميتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...
چطور بگم تو نيستی؟چطور بگم با من نيستی؟...آره!خودت ميدونی...
ميدونی كه تو،توی لحظه لحظه هاي من جاری هستی...
آ خه...تو،توي قلب منی...آره!تو قلب منی..
براي همينه كه حتی يه لحظه هم ازم دور نيستی...
براي همينه كه می تونم دوريت رو تحمل كنم...
آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم...
دستامو می ذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم...
دستامو كه بو ميكنم مست ميشم... مست از عطرت.
صداي مهربونت رو میشنوم...و آخر همهء اينها...
به يه چيز ميرسم...به عشق و به تو...آره...به تو...
اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از
ا ونوقت ديگه تنها نيستم..حالا من اين تنهايي رو
به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايی خالی نيست...
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



























